خرید بک لینک

توی حرم حضرت زینب نشسته بودیم بهش گفتم یادته بابات گفت براش چه دعایی کنی

گفت آره

گفتم خب دعا نمیکنی

گفت خدایا بابام شهید شه

گفتم بابات شهید شد

گفت الان شهید شد

گفتم آره

گفت نمیشد دو سه روز دیگه شهید بشه تا یه بار دیگه ببینمش

چیزی نگفتم

خودش ادامه داد

حالافهمیدم چرا بابام پرچم حضرت رقیه رو داد من به جاش ببرم هیئت

و سربندی هم که توی سوریه به پیشانی می بست به من داد

+

گفت و گوی همسر شهید با پسر حدودا هشت نه ساله اش

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 2 فروردين 1397 ساعت: 4:51

سرم رو از سجده بر داشتم

دیدم روبروم نشسته، دو تا دستش رو هم گذاشته زیر چونه اش و به من زل می زنه

سلام دادم و پرسیدم چی شد

گفت میشه دستتون رو بدید ببوسم

گفتم این منم که باید پای تو رو ببوسم

پرسید چرا مادر

گفتم به خاطر سلاحی که به دوش شماست ما نماز می خونیم و قرآن در بینمون احیا شده

ادامه در پست بعد...

پی نوشت:

داریم چنین مکالمه مادر و فرزندی ای...؟

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 2 فروردين 1397 ساعت: 4:51

...من هم تصمیم گرفتم مثل او راهی جبهه بشوم(ادامه از پست قبل) توی منطقه وارد بیمارستانی شدم که رزمنده ۱۴، ۱۵ ساله ای خیلی بی تابی می کرد و مادرش رو صدا می کرد به من گفتند نقش مادرشو بازی کن شاید آروم شه... هر کاری از دستم بر می اوند انجام میدادم تا اینکه یه روز علی بهم گفت مادر این کارا به نظرت ریا نیست؟ خیلی جا خوردم گفتم چطور تو که میای می جنگی نمیگی ریاست

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 2 فروردين 1397 ساعت: 4:51

همیشه می گفت کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه

بار آخری که رفت سوریه خیلی اذیتش کردن و انگار باهاش چپ افتاده بودن

پرسیدم حالا که نمیذارن بری چیکار می کنی

گفت کار خوبه خدا درست کنه ....

خدا این قدر خوب کارشو درست کرد که توی همین سفر به لقای او رسید

امروز یه کاری رو که همه سنگ می نداختن خدا درست کرد یاد رضا افتادم

هدیه خوبی به یادگار گذاشت از خودش

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 2 فروردين 1397 ساعت: 4:51

وقتی دلت آماج سهام شیطان شده باشد و سر افکنده گوشه ای بنشینی و ندانی به او چه بگویی باز هم انگار دل از تو نمی کند

اصلا انتظار نداشتم که دقیقا زیر این بیت نشسته باشم

طمع کردم و دوباره خواسته ای قدیمی را بر زبان راندم

و او دوباره جواب داد و سارعوا الی ....

انگار که او مشتاق تر است تا من خودم را به آن خواسته برسانم!

خدایا من و امامم را در رسیدن به خواسته مان سرعت ببخش...

image

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 2 فروردين 1397 ساعت: 4:51

درسته که خداحافظی خیلی سخت بود

درسته که همه وسایل از لپ تاپ و کتاب ها گرفته تا خلال دندون رو همونجا (مشهد) گذاشتم که حتما هفته بعد برگردم اما آفتاب اهواز که به تنت می خوره انگار زندگی تو رگ هات جریان پیدا می کنه

خدا رو شکر که اهواز رو آفرید

پی نوشت:

کاروان راهیان نور اهالی فضای مجازی وقتی با گرفتار شدنم از هم پاشید ناراحت شدم اما الان که می بینم هر کدوم با یه کاروان میرن حس می کنم تو همه کاروان ها تکثیر شدم

راهیان سفر عشق فراموش مباد

عالم از زمزمه ی حسن تو خاموش مباد

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 2 فروردين 1397 ساعت: 4:51

گفت آخه کی هر سال میره نهر خین تازه شما سال تحویل هم رفتید

خبر نداشد هنوز از نهر خین شهید میارن

اون زمانی که آب رود، مثل سماور قل قل می کرد از بس که رسام ۲۳ میلیمتری توش میزدن و غواص ها دست آویزی جز یا مهدی نداشتن

بچه های ما هم میرن اونجا با شهدا زمزمه می کنن

سلام آقا فدای تو

باز دلمو آتیش زدی

گفتی یه روز جمعه میای اما هنوز نیومدی

پی نوشت: عکس ها طلبتون خصوصا شهدای امسال که توی معراج اند

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 2 فروردين 1397 ساعت: 4:51

توی منطقه عملیاتی رمضان، همین جایی که نزدیک ترین جا به مجنونه و سال قبل حس خوبی از حضور توی اونجا داشتم، (قسمت شد و نصف روز موندیم) گوشی یه آقایی اذان داد پرسیدم جعلیه یا واقعیه خلاصه رفت جلو و هی عقب رو نگاه کرد منم طاقت نیاوردم رفتم بشناسمش فرد مسنی بود گفتم سلام آقا حرف خیلی سریع به بابل کشید نگاه کردم یه پسری به ما رسید که از قضا از رفقای قدیمی فضای مجاز

برچسب: نویسنده: ستایش امینی تاريخ: پنجشنبه 2 فروردين 1397 ساعت: 4:51

صفحه بندی